شبکه چهار - 23 آبان 1404

شالوده شکنی "سکولاریزم فلسفی" در حلقه قم (غیر عقلانی بودن "الحاد"، نه "خداباوری")

روز بزرگداشت علامه طباطبایی / ( حلقه شاگردان علامه و رِفُرم اسلامی در فلسفه و علوم انسانی ) / 1399

بسم‌الله الرحمن الرحیم

مباحث ماوراءالطبیعه به ‌نحو عام و خداوند به‌طور خاص، پاسخ به اشکالاتی که معمولاً ماتریالیست‌ها مطرح کرده‌اند، بازخوانی می‌کردیم. می‌گوید هستی مساوی است با ماده و مادی یا ماده است یا مادی. آن چیزی موجود است که یا ماده باشد یا مادی باشد یا از خواص ماده باشد. غیر از ماده و مادی و خواص ماده چیز دیگری در عالم وجود ندارد. این اصل ادعای مادیون است.

ماده چیست؟ ماده حجم دارد و آن سه امتداد را یعنی طول و عرض و یک ضخامتی ولو میکروسکوپی. اگر چیزی این صفات و این خصوصیات را ندارد، ماده نیست. در واقع چه گفته است؟ هرچه که طول و عرض دارد، ضخامت دارد، حجم دارد، وجود دارد. هرچه که این نیست، وجود ندارد. اگر چیزی هم از خواص ماده است، آن هم باز بایستی کمیت و مقدار داشته باشد و قابل تقسیم به اجزا باشد و وجود فوق‌طبیعی، طول و عرض و این‌ها ندارد بنابراین وجود ندارد. این اصلاً استدلال نیست. این یک ادعا است. برهانی پشت آن نیست. ادعا می‌کنید که غیرمادی و ماوراءالطبیعه وجود ندارد به دلیل این‌که طول و عرض ندارد.

به چه دلیل هرچه که طول و عرض و حجم و ضخامت ندارد، محال است وجود داشته باشد و شرط وجود این‌ها است؟ هیچ برهانی اقامه نشده است. از اولین فیلسوفان ملحد تا همین الآن حتی یک برهان و یک استدلال عقلی به نفع اثبات الحاد و انکار ماوراءالطبیعه وجود ندارد. حالا این را اضافه بکنید بر این‌که اصلاً معرفت‌شناسی مادیون چه بود؟ اصلاً معرفت‌شناسی این‌ها آن چیزی را علم و آگاهی می‌دانند و قابل اثبات و اثبات‌شده می‌دانند که حسی و تجربی باشد یعنی معرفت‌شناسی تجربی است. کدام تجربه حسی و آزمایشگاهی با کدام میکروسکوپ و یا تلسکوپ یا هر ابزار دیگری می‌تواند در قلمرو اموری که مادی نیستند، اظهارنظر بکند؟ مگر امری که مادی نیست، مگر با تجربه می‌توانید انکار کنید. اگر با تجربه اثبات نمی‌شود، با تجربه انکار هم نمی‌شود. تجربه‌ی حسی فقط و محسوسات و نه همه مادیات، بلکه امور مادی که قابل ادراک حسی باشند، فقط او را در مورد خاصی، شرایط خاصی... این ته خط منطق حس‌گرایی و مادی است. پیش‌تر از آن نمی‌تواند انکار یا اثبات بکند. این حداکثر حرفش است.

بنابراین هیچ نه برهان عقلی در جهت اثبات این‌که امر غیرمادی وجود ندارد، نه چنین برهانی در کار هست و هرگز اقامه نشده است و نه هیچ دلیل تجربی و آزمایش حسی و معرفت حسی اصلاً می‌تواند ادعا بکند که چه چیز نیست یا چه چیز محال است. اصلاً تجربه، آن‌چه را که تجربه کرده، می‌تواند بگوید این موجود است، این هست، اما به ‌هیچ ‌وجه نمی‌تواند بگوید آن‌چه را که من تجربه نکردم یا نمی‌توانم تجربه کنم، وجود ندارد. این را از کجا می‌گوید؟ این که اصلاً امکان ندارد وجود داشته باشد. هیچ نه منطق فلسفی نه منطق حتی مادی و تجربی نه با عقل نه با تجربه قابل اثبات نیست که همه‌ی موجودات، مادی هستند و موجود غیرمادی وجود ندارد و امکان ندارد. حداکثر می‌تواند بگوید احتمال دارد باشد، احتمال دارد نباشد. من آن‌چه را که تجربه کردم، می‌توانم بگویم هست، اما آن‌چه را که تجربه نکردم، آیا می‌توانم بگویم نیست؟ نه، می‌توانی بگویی من تجربه نکردم، بنابراین از نظر من اثبات نشده است ولی ممکن است باشد، من نمی‌دانم چون من فقط تجربیات خودم را دارم یا اصلاً نباشد. بیش از این چیز دیگری نمی‌تواند بگوید. به علاوه که بسیاری موجوداتی هستند مادی که موجودات مادی هستند که ما اصلاً به طول و عرض و حجم و این‌ها هیچ‌ نوع اشراف و آگاهی نداریم و نمی‌توانیم اندازه بگیریم، با این‌که مادی هستند و به علاوه عرض کردیم بسیاری واقعیت‌هایی که همان ماتریالیست هم آن‌ها را قبول دارد که بدون تجربه‌ی حسی از طریق خودآگاهی و علم حضوری، ما به آن‌ها وقوف و آگاهی داریم و داریم درکش می‌کنیم. حالا جدا از براهین عقلی که محال است ماده باشد و امر غیرمادی و مجرد در عالم نباشد، وجود امر غیرمادی را اثبات می‌کند.

بسیاری از حالات خودت، احساسات خودت، ادراکاتت، عواطفت و یعنی ممکن است یک توضیحات مادی هم زمینه‌اش بکنید که حالا من به آن اشاره خواهم کرد. ارتباط احساسات و ادراکات انسان با ابزار مادی و مثلاً سلول‌های مغزی، غدد، هورمون‌ها و این قبیل که آیا این‌ها ابزار این ادراکات و احساسات هستند یا خود آن ادراکات و احساسات هستند. صرفاً قوانین مادی حاکم است یا یک قوانین غیرمادی و روحانی در هر کسی وجود دارد که این‌ها در واقع هیچ‌ یک از خصوصیات ماده را ندارند ولی کاملاً برای همه ما قطعی است که این‌ها وجود دارند و بسیاری چیزها اصلاً همین کارهایی که بعضی امور که جنبه‌ی مادی ندارد مرتاض با ریاضت انجام می‌دهد. از آن درست‌تر معجزات و کرامات انبیاء و اولیاء. از آن عادی‌تر و روزمره‌تر گاهی بعضی خواب‌هایی که می‌بینید که کاملاً صادق است. اتفاقی که شما خوابش را می‌بینید بعداً به‌طور کامل محقق می‌شود و از این قبیل.

جدا از براهین و استدلال‌های عقلی متعددی که خداوند (واجب‌الوجود) نمی‌تواند نباشد، و نمی‌تواند جسمانی و مادی باشد و همه‌ی آن استدلال‌ها در این سه - چهار حوزه‌ای که عرض کردم، این ادعای ماتریالیست‌ها را باطل می‌کند.

یک ادعای دیگر مادیون این است که چه نیازی داریم که بگوییم ماده خلق شده است؟ فقط مادیات است و این عالم ماده و مادیات، این‌ها همیشه بوده و همیشه خواهد بود. ازلی و ابدی است. به‌ یک‌ معنا شما گفتید یک واجب‌الوجودی باید باشد، آن واجب‌الوجود همین خود ماده است. نیازی به خدا و یک حقیقت غیرمادی نیست. خود این امر مادی واجب‌الوجود است. وجودش از خودش است. احتیاجی به علت ندارد. ماده و مادی همیشه بوده، همیشه هم خواهد بود.

و بعد نتیجه‌ی دیگری که گرفتند این است که این جهان نمی‌تواند معنادار و هدف‌دار باشد یعنی یک علت غایی، یک غایت خاصی نیست. این‌جوری نیست که فاعلی با اراده و باشعوری به نام خداوند مثلاً پشت این پرده باشد و بشود هدف این عالم را به اراده و مشیت او نسبت داد. نه. این‌جا چون آفریده نشده است و این ماده خودش همیشه بوده و خواهد بود و واجب‌الوجود است و بدون علت ماده است. وجود ماده احتیاج به علت ندارد! بنابراین هدف هم لازم نیست داشته باشد. این‌که هی دنبال می‌گردید هدف زندگی، هدف خلقت چیست، فلسفه‌ی وجود این عالم چیست و نمی‌دانم از این حرف‌ها، وقتی شعور و اراده‌ای در کار نیست و همه‌چیز مادی است، صحبت از هدف و فلسفه و معناداری این‌ها هم بنابراین منتفی است. لذا می‌گویند سؤال از این هم سؤال بیهوده‌ای است. یک پدیده‌ی مادی را می‌بینید که برای یک پدیده‌ی مادی دیگری علت می‌شود، چه احتیاج داریم که خدا را پشت این پدیده‌های مادی تصور بکنیم؟

پدیده‌ها چه‌جوری به وجود می‌آیند؟ ذرات ماده از یک‌جا به یک‌جای دیگر منتقل می‌شود و این تأثیر می‌گذارد روی آن. از این ماده یک ماده‌ی دیگری به وجود می‌آید. خب، آن پدیده‌ی قبلی می‌شود علت پدیده‌ی بعدی. خب همین‌طور این سلسله باشد، اصلاً ازلی و ابدی باشد. چه نیازی است به تصور یک علت غیرمادی هستی‌بخش که او علت فاعلی حقیقی و مثلاً به ‌اصطلاح خالق است.

خب همه‌ی این‌ها یک پیش‌فرضی در حوزه‌ی معرفت‌شناسی دارد که این تقریباً تنها شناختی را که معتبر می‌دانند همین شناخت تجربی حسی و شناخت مادی است و چون این شناخت تجربی حسی فقط قدرت درک وجود ماده و مادیات را، آن هم نه همه‌شان را، آن هم نه در همه شرایط، دارد و آن‌ها را فقط می‌تواند اثبات بکند، بنابراین چیز دیگری را از این جهت نمی‌تواند بپذیرد. فرض کنیم ازلی و ابدی هست. همیشه بوده و همیشه هم خواهد بود. این همیشگی بودن ماده، معنی‌اش این نیست که واجب‌الوجود است. دائمی بودن غیر از واجب بودن است. ممکن است یک واقعیتی، یک پدیده‌ای احتیاج به علت دارد در عین حال ابدی هم باشد. منتهی این احتیاجش به علت هم ابدی است، ازلی و ابدی است. این یک نکته‌ی مهم. یعنی اگر شما ثابت کردید فرضاً که ماده همیشه بوده و خواهد بود، باز هم این ثابت نمی‌شود که احتیاج به علت ندارد و آفریننده نمی‌خواهد. ثابت نمی‌کند که این واجب‌الوجود است. چون ماده، موجودی است که نیازمند به اجزای خودش است و... و استدلال‌هایی که در جلسات قبل شد و آن‌چه که نیازمند به غیر خودش است حتی به اجزایی هست برای تحقق و وجود، این قطعاً نمی‌تواند خودش علت خودش باشد و به‌اصطلاح وجودش ذاتاً واجب و ضروری باشد. حالا خلقت، ایجاد از عدم، هیچ تبدیل و از ماده به ماده هم هیچ. یک حرکت معمولی مکانیکی در یک ماده‌ی خاص. همین را شما. حرکت مکانیکی. فرض کنید این حرکت مکانیکی ازلی و ابدی است. مثلاً این حرکت کرات و سیارات و زمین و... یا این حرکاتی که در کره‌ی زمین انواع و اقسام حرکات در آب‌ها، در خشکی، در هوا، فضا هست، از ازل بوده تا ابد هم هست. همیشگی بوده و خواهد بود. آیا این ثابت می‌کند که چون همیشه بوده، بدون علت بوده؟ یا ثابت می‌کند که علتی دارد که آن علت همیشه بوده است؟ یعنی چون همیشه علتش بوده است، همیشه این معلول هم بوده است. باز هم اثبات نکردید که این معلول احتیاج به علت ندارد و واجب‌الوجود است. این را نتوانستید اثبات بکنید. هم‌چنان‌که یک حرکت مکانیکی را که شما می‌بینید، نبوده، بعد هست، می‌گوید این یک محرک دارد، یک کسی این را حرکتش داده است.

خب حالا شما الآن می‌بینید این من عینک را این بالا حرکت می‌دهم، می‌گویید خب نبود، این حرکت هست، بعد متوقف می‌شود. این وسط که حرکت کرد، یک محرک، یک دستی می‌خواهد، یک کسی می‌خواهد این را حرکتش بدهد. اراده‌ای و عملی پشت این حرکت است. خب حالا بگویید که اصلاً این از ازل تا ابد این حرکت بوده است. همیشه بوده، همیشه هم خواهد بود. فرض کنید درست می‌گویید. آیا این ثابت می‌کند که این حرکت احتیاجی به این دست نداشته است؟ حالا در ضمن این‌که این دست علت هستی‌بخش این موجود که نیست.

اگر ثابت کنیم ماده از ازل تا ابد همیشگی ابدی بوده و خواهد بود، ثابت کردید نیازش به علت همیشگی بوده و خواهد بود. علتش همیشه بوده و آن علیت همیشه بوده و خواهد بود. ثابت نمی‌شود که این علت نمی‌خواهد و وجودش از خودش است و احتیاجی به آفریننده ندارد. این ثابت نمی‌شود. به علاوه که اصلاً کسی که ادعا می‌کند ماده و مادیات این‌ها ازلی و ابدی‌اند، از آن طرف می‌گوید تنها راه معرفت، روش اثبات وجود چیزی، تجربه‌ی حسی است و سؤال می‌کنیم شما در کدام آزمایشگاه از ازل تا ابد را مورد آزمایش قرار دادید؟ کدام اشراف حسی و تجربی راجع به ازل و ابد در اختیار کسی هست؟ کدام دانشمند، کدام سیستم که بگوید ما تجربه کردیم، از ازل دیدیم همیشه ماده بوده است، تا ابد هم دیدیم که خواهد بود؟ اصلاً مگر شما ازل و ابد را تجربه کردید؟ ادعای تجربی می‌کنید در مورد ازل و ابد و این‌که ماده ازلی و ابدی است و همیشگی بوده است. اصلاً قابل اثبات نیست. بُرد تجربه کاملاً محدود است. هیچ تجربه‌ای امکان ندارد و وجود ندارد تجربه‌ی بشری که بتواند ثابت بکند جهان از نظر زمان و از نظر مکان، بی‌نهایت است و ابتدا و انتها ندارد، نداشته یا ابدی و ازلی است و به ‌هیچ ‌وجه با تجربه این‌ها قابل اثبات نیست. شما که تجربه‌مسلک هستید و فقط مادیات را قبول دارید چون تجربه می‌شود، به ما بگویید این ازلی و ابدی بودن ماده را چه‌جوری تجربه کردید؟ اصلاً به ‌لحاظ معرفت‌شناسی و معرفتی شما اساساً ابزاری برای این ادعا ندارید. به ‌علاوه که عرض کردیم اگر اثبات هم بشود، باز نیاز به واجب‌الوجود، دائمی می‌شود نه این‌که خودش اثبات بشود که واجب‌الوجود است چون با ادله‌ای که قبلاً ذکر شد، ماده نمی‌تواند واجب‌الوجود باشد و حتماً محتاج به غیر خودش است.

ادله‌ای که نیاز به خالق را برای وجود ماده و حکمت برای خداوند را در ایجاد هستی اثبات کرد این ادعا را که این جهان بی‌هدف و بی‌معناست را ابطال می‌کند. پدیده‌ای را می‌بینید که نظم و حکمت در آن هست می‌گویید این حکمت دارد. این هستی و عوالم را با این نظم شگفت‌انگیز گیج کننده‌اش، این همه هماهنگی بین پدیده‌هایش، و این همه فواید و مصالحی که بر تک تک این‌ها و بر جمیع این‌ها روی هم مترتب می‌شود چطور می‌شود یک ذهن عاقلی نتیجه بگیرد که این‌ها هدف ندارد، معنا ندارد و حکمت و شعوری بر این حاکم نیست؟ در زندگی انسانی حتی حیوانی پدیده‌هایی دارید که توضیح مادی ندارد. اصل شعور و آگاهی از کدام ماده به وجود آمده است؟ اصل حیات، اصل شعور، این احساسات و عواطف، این‌ها را چطوری با این منطق توضیح می‌دهید؟ فکر و ابتکار، خلاقیت، اصل اراده، امکان انتخاب، این‌ها را هم آمدند تلاش کردند که توضیح مادی بدهند و توجیه مادی بکنند، و این تلاش را کردند که این‌ها عوارض مادی هستند جزو خواص ماده است. مگر قرار نبود ماده چیزی باشد که امتداد و ابعاد دارد و قابل تقسیم به اجزاء است؟ شما این شعور، حیات، آگاهی، اراده، احساسات، علم، این‌ها را چطوری به ابعاد طول و عرض و عمق تقسیم می‌کنید؟ چطور امتداد جسمانی در این‌هاست؟ اگر این‌ها برای خود ماده است چطوری است که ماده بی‌جان این آثار را ندارد اگر این‌ها آثار خود ماده است و از آن گرفته می‌شود. این بدن ماده گوشت و پوست و استخوان است و این روح و آگاهی، حیات و اراده و احساسات، همه این‌ها از این بدن و ماده جدا می‌شود، از این گرفته می‌شود هیچی از این‌ها دیگر در آن نیست خب معلوم می‌شود که این ماده، فاقد این خواص است این خواص برای این ماده نیست، زاده این ماده نیست، مادی نیست و این‌طوری که اگر برای خودش بود ذاتی این بود باید تا ماده هست این‌ها باشد هرجا هم مادی نیست این‌ها نباشد. در حالی که هیچ کدام از دو طرف این گزاره قابل اثبات نیست بلکه خلاف آن اثبات می‌شود. ضمن این که خواص ماده، سؤال این است که این خواص را چه کسی به ماده داده است؟ یعنی فرض کنیم که ماده را ازلی و ابدی اثبات کردید بعد می‌گویید این خواص هم برای ماده است، اگر این خاصیت هم ازلی و ابدی است باید تا ماده هست هرجا ماده هست این خاصیت باشد یعنی این جسم تا هست باید همیشه این جسم زنده باشد، آگاهی، شعور، اراده و احساس در آن باشد. از این طریق اِعمال بشود و حرکات ارادی در آن باشد. اما وقتی که این خواص در یک دوره‌ای هست و بعد در یک دوره‌ای از آن گرفته می‌شود و بعد در آن نیست معلوم می‌شود این خواص ماده ازلی و ابدی قطعاً نیست و قطعاً برای خود ماده نیست. و آنی که این خواص را به این ماده می‌دهد همان منشأیی است که این ماده و وجود را به این ماده داد و تغییرات را به او می‌دهد. به علاوه این که اصلاً اگر همه چیز را شما توضیح ماده بدهید با مقولاتی مثل اختیار، آزادی عمل و آزادی انتخاب در انسان چه می‌کنید؟ عالمی که عالم ماده است در ماده و مادی مطلق اصلاً امکان انتخاب و اختیار وجود ندارد و معنی ندارد. همه چیز طبق جبر مادی جبری است. شما باید اختیار را انکار بکنید، اختیار که یک امر مادی نیست و اختیار توضیح مادی ندارد. حقیقتاً هیچ کس نمی‌تواند اختیار را انکار کند. اصلاً بدیهی است ما اختیار داریم وجدانی است هرکسی خودش می‌داند که هر کاری که دارد می‌کند می‌تواند نکند و دارد تصمیم می‌گیرد که این کار را بکند یا آن کار را؟ به قول آقایان چند آپشن در برابر او هست و خودش تصمیم می‌گیرد که کدام دگمه را بزند و کدام فعالیت را انجام بدهد که با نگاه مادی و ماتریالیستی که چیزی به نام آزادی و حق انتخاب و امکان انتخاب نیست اختیار نیست و انسان مجبور به جبر مادی است بعد دیگر مسئولیت هم نخواهد بود. خب وقتی مسئولیت نیست اخلاق، ارزش‌ها معنی ندارد، عدالتخواهی و مبارزه با ظلم دیگر معنی ندارد و همه این‌ها اسم‌های شاعرانه‌ای است که روی پدیده‌های جبری مادی می‌گذارید. آن وقت چه انسانی و چه جامعه بشری و چه زندگی‌ای با این معنا تعریف می‌شود! غیر از این که قبلاً هم اثبات شد که امکان ندارد ماده بتواند واجب‌الوجود باشد حتماً علتی غیر از خود دارد وجودش و خواص خودش را از او می‌گیرد و آن علت دیگر نهایتاً یک علت طبیعی و اعدادی نیست، باید یک علت غیرمادی باشد که ماده و خواص ماده را او ایجاد کرده است. باید ماوراء مادی باشد و الا آن خودش هم نیازمند به علت خواهد بود و آن‌وقت یک واجب‌الوجود نخواهد بود.

حالا این‌جا توضیح دادند که همین احساسات و ادراکات و عواطف و همین که شما می‌گویید آزادی، اختیار، اراده، این‌ها را هم ما مادی تعریف می‌کنیم که این‌ها هم مربوط به همین غده و هورمون است و به ‌طور خودکار با توضیح مادی انجام می‌شود.

ببینید اولین ادعایی که اوایل توی حوزه‌ی غده‌شناسی، هورمون‌شناسی، رفتارشناسی، همین روان‌شناسان و فیزیولوژیست‌های صددرصد مادی، نه آن‌هایی که الهی بودند و هستند اولین ادعای آن‌ها این بود که به‌ لحاظ فیزیولوژی هیچ عاملی نمی‌تواند فعالیت به ‌اصطلاح موتوری ارادی را به فعالیت رفلکس‌ها تبدیل بکند یعنی با اراده نمی‌شود جلوی بازتاب‌هایی که بدن خودکار انجام می‌دهد گرفت و یک رفلکس که در پوسته‌ی مغزی آماده شده است هوشیارانه در برابر خبری که به او می‌رسد واکنش نشان می‌دهد. خب، ما می‌توانیم هشیاری داشته باشیم و می‌فهمیم که این جواب یکی از آن نورون‌ها است که این رفلکس بر آن اساس انجام می‌شود. ما فوقش بتوانیم مثلاً حالا به یکی از این تحریکات به‌طور ارادی موقتاً پاسخ ندهیم، دیر پاسخ بدهیم، کنترلی بکنیم. مثلاً یک کنترل موقت و یک وقفه است و این هم تازه ارادی نیست. این هم ما نسبت به آن هشیاری داریم، آگاهی داریم اما آزادی و اراده نداریم. این توضیحاتی بوده است که داده می‌شده است و از این می‌خواستند نتیجه بگیرند که کنش و واکنش‌های ظاهراً غیرمادی ما هم کاملاً غیرارادی و جبری است و مادی است.

بحث این بود که می‌گفتند عمل ارادی که شما می‌گویید انسان آگاهانه آزادانه با اراده‌ی خودش با اختیار انجام می‌دهد که وجدان انسان به ‌اصطلاح تصمیم می‌گیرد حالا روح هم نمی‌گویند می‌گویند وجدان، تصمیم می‌گیرد، از این جهت که تحریک بشود، فرمانی بدهد، به خودمان خبر بدهیم که یک کاری دارد انجام می‌شود و ما تلاش کنیم با برنامه‌ریزی جلوی تحریکات را بگیریم. وجدان نمی‌تواند جزئیات اجرای یک کاری را بشناسد و خیلی ساده و سطحی، فقط بعضی عضلات را به‌کار می‌اندازد و یک حرکتی انجام می‌شود. پس بنابراین نه آگاهی واقعی، نه آزادی واقعی در وجدان ما نسبت به اعمالی که می‌گویید نیست. این‌ها یک‌سری واکنش‌های خودکار، واکنش‌های مغزی، واکنش ارادی فوقش می‌تواند با یک رفلکس خودکار همراهی کند. یعنی شما نفس را قطعاً باید بکشید، نمی‌توانید نکشید. پلک را باید بزنید، نمی‌توانید نزنید. اما اراده و آگاهی و آزادی و این‌ها به ‌این معناست که بتوانید این رفلکس خودکار را شما یک مقداری همراهی کنید. مثلاً با اراده‌ی خودت هم یک‌کمی زودتر یا دیرتر مثلاً نفس بکشید. بنابراین جز یک مقدار هشیاری نسبی و یک مقدار کنترل نسبی، ما مجبور هستیم. آن‌وقت کل واکنش‌های انسان همه را از همین قبیل تعریف می‌کردند به‌این‌معنا که در بدن ما اصلاً دو تا ناحیه‌ی خیلی مشخص است. یک ناحیه آن سوخت‌وساز داخلی است که آن بخش ناهشیار است و یک محرک‌هایی آن‌جا عمل می‌کنند که اصلاً آن‌ها تابع ما و اراده‌ی ما نیستند. فرمان ارادی نمی‌پذیرند و از کسی فرمان نمی‌گیرند. با رابطه‌های غیرمستقیم دارند یک کارهایی را انجام می‌دهند مثل ضربان قلب، مثل جریان خون در رگ‌ها، مثل سوخت‌ و سازی که اصلاً بدون اطلاع و اراده‌ی ما دارد در کبد و کلیه‌ی ما انجام می‌شود و این روابطی که بالاخره متابولیسم بدن را دارد اداره می‌کند. بله این حرف درست است. صحبت این است که اولاً آن بخشی از فعل و انفعالات، کنش و واکنش‌هایی که دارد در بدن انسان بدون آگاهی و اراده و اختیار انسان صورت می‌گیرد، یک بحث راجع به آن‌ها است. چگونه می‌شود تصور کرد این اعمال دارد در فیزیک بدن دارد اتفاق می‌افتد با این نظم و دقت و هماهنگی و انسجام که میلیاردها پدیده با هم منسجم دارد انجام می‌شود، یکی‌اش که مختل شود، این بدن عیب برمی‌دارد و نمی‌تواند درست کار بکند یا اصلاً می‌میرد و بعد بگویید که از هیچ‌جایی این‌ها تدبیر نمی‌شود و همین‌طوری خودش ماده دارد این کارها را می‌کند. این خودش یعنی چی؟ ماده کیست؟ کنش و واکنشی که در بدن انسان یا بر اعصاب ما، رفتار ما اتفاق می‌افتد این‌ها از کجا چرا وجود دارد؟ می‌گوید آقای بدن این‌جوری کار می‌کند. ما چگونگی‌اش جدا است. چگونگی را شما از طریق علوم تجربی و سایر علوم و این‌ها باید بفهمیم.

خب، فقط صحبت از چگونگی نیست. علاوه بر چگونگی از چرایی باید بپرسید. آخر چرا این کار را می‌کند؟ مثل یک کسی بگوید آقا مثلاً این یخچال سازنده دارد، یک کسی یخچال را ساخته است. می‌گویند نه آقا احتیاجی ندارد کسی یخچال را بسازد. این را ببین مکانیسم کارش این است. این را که می‌زنی به برق این اتفاق می‌افتد، بعد این‌جوری می‌شود، بعد این کار را می‌کند، این مایع در لوله‌های راه می‌افتد این‌جوری می‌شود، بعد می‌آید این را توضیح می‌دهد. آیا این‌که یخچال چگونه کار می‌کند، جواب این سؤال است که این یخچال از کجا آمد؟ کی این را ساخت؟ این جواب این سؤال است؟ یا اصلاً جواب آن سؤال، شما را از جواب به این سؤال بی‌نیاز می‌کند. یعنی وقتی بتوانی بفهمی که چگونه دارد کار می‌کند عالم، بدن ما دارد چگونه کار می‌کند، این آن‌وقت جواب آن سؤالی است که اصلاً این بدن چرا دارد این‌جوری دقیق کار می‌کند؟ از کجا دارد مدیریت می‌شود؟ من که این این‌ها را مدیریت نمی‌کنم پس چه کسی دارد تدبیر می‌کند؟ خودش؟ خودش که احتیاج به هرچیزی احتیاج به علت دارد، علتش احتیاج به علت دارد، مجموع این علت‌های طبیعی، مجموع این عالم ماده به کجا وصل است؟ این مکانیسم اصل وجودش و مکانیسمش و چگونگی‌اش این‌ها از کجا است و چرا؟ چرا این‌قدر دقیق این‌قدر منظم؟ این دو تا را با هم قاطی می‌کنند. نکته‌ی دوم بحث ما این بود اصلاً در واکنش‌های ارادی. یعنی وقتی که ما تصمیم می‌گیریم یک عملی را انجام بدهیم یا انجام ندهیم، بعد یک طرفش را ترجیح می‌دهیم.

شما می‌گویید توی بدن ما دوتا ناحیه است. خب یک ناحیه شد آن منطقه‌ی ناهشیار که از کسی فرمان نمی‌گیرد و متابولیسم بدن را دارد اداره می‌کند. سؤال می‌کنیم که آن ناحیه‌ی ناهشیار چه‌جوری است که دارد این‌قدر هشیارانه دارد همه‌چیز را مدیریت می‌کند و آن من نیستم. این بدن من را چه کسی دارد تدبیر می‌کند؟ خون تو رگ‌ها حرکت می‌کند، اکسیژن این‌جور، اعصاب این‌جور، رگ‌ها، گوشت، پوست، این‌ها به همدیگر این‌طور. خودش دارد می‌شود؟ خودش کیست؟ یعنی این ماده، این بدن که وقتی روح در آن نیست، می‌پوسد و کرم می‌افتد و هیچ دیگر اتفاقی این اتفاقات و پدیده‌ها در آن نیست، این خودش از خودش ذاتاً شعور و آگاهی و اراده دارد و دارد این کارها را می‌کند؟ و بعد چرا بعد ندارد؟ چرا می‌میرد؟ می‌پوسد؟ دیگر این کارها، این خواص را ندارد؟ همان منطقه‌ی ناهشیار دارد هشیارانه اداره می‌شود. این یک.

دو) این‌که می‌گویید کنش و واکنش‌هایی هم که ارادی دانسته می‌شود، این‌ها را هم در واقع باید گفت غیرارادی است. فقط گاهی می‌شود با آن یک هشیاری نسبی و یک همراهی نسبی کرد که اسم آن را آزادی و آگاهی می‌گذارید، اسمش را بگذارید حق، امکان، انتخاب، اختیار و مثلاً آزادی و بعد دنبال مسئولیت می‌گردید، دنبال اخلاق می‌گردید. صحبت از حق و تکلیف می‌کنید! در حالی که حق و تکلیفی نیست. اصلاً آزادی عملی وجود ندارد. اصلاً این‌که کسی بگوید من در هیچ یک از تصمیمات زندگی، جهت‌گیری زندگی‌ام هیچ، در هیچ تصمیمی من تصمیم‌گیر نیستم، همه‌ی ما می‌دانیم، هرکسی خودش می‌داند دارد دروغ می‌گوید. به خودش دارد دروغ می‌گوید و می‌داند خودش این دروغ را باور نمی‌کند و دیگران هم هرکدام در خود این را می‌یابند. اصلاً احتیاج به استدلال ندارد.

به علاوه که استدلال‌های متعددی دارد ولی می‌خواهم حالا به استناد کنم به بعضی از دیدگاه‌هایی که خود این فیزیولوژیست‌ها و روان‌شناسانی که ملحد بودند و خواستند توجیه مادی کنند، حتی این مفاهیمی که به‌وضوح غیرمادی است. در ضمن این‌که خود ماده هم قابل توجیح فقط مادی نیست و توجیه غیرمادی برای وجود ماده و آثار ماده حتماً لازم است.

خود همین آقایانی که می‌نوشتند که ما فکر می‌کردیم که مثل این‌که دو تا اتاق جداست، دیوارش جداست. این بخش غیرارادی متابولیسم بدن است. این بخش است که حالا مثلاً یک تأثیراتی روی آن داریم، آن ‌وقت این‌جا عضلات داخلی ساختمانشان با عضلات بیرونی یک‌ کمی متفاوت است. این عضلات مثلاً نرم، مثلاً عضلات خاص قلب و از این قبیل؛ آن ‌وقت فرمان‌های عصبی که توی این عضلات خاصی در بدن اتفاق می‌افتد، این‌ها کارکردشان یک کارکردهای خاص و پیشرفته‌ای است. یک کدهای مخصوصی دارد این فرمان‌های عصبی. یک سلسله فعل و انفعالات شیمیایی و یک سری کنترل‌های عصبی ایجاد می‌کند که کار را انجام می‌دهند ولی آن عضلات بیرونی که یک‌کمی سفت و محکم‌تر هستند و با دنیای خارج با طبیعت سروکار دارند در حال تشنج این‌که آن‌ها چقدر هشیارند آن عضلات، آن‌ها چقدر ناهشیار، تفاوت‌هایی وجود دارد.

ممکن است به‌ نظر ما برسد که ما با اراده‌ی خودمان داریم یک کاری را انجام می‌دهیم اما همان لحظه است که به ‌طور غیرارادی آن عضلات جمع می‌شود یا منبسط می‌شود و باز می‌شود. اراده‌ی ما به‌ طور غیرارادی در بخش کوچکی از این حالات تغییر می‌تواند بدهد و باز هم در واقع اراده یک حریم مستقلی ندارد. بعد کم‌کم توضیح دادند که نه، بین نورون‌ها و بین ناحیة ارادی و غیرارادی واقعاً چنین سدی که نشود از آن نفوذ کرد و عبور کرد وجود ندارد یعنی کاملاً قابل اثبات است که یکسری هیجان‌ها و انگیزه‌ها و تصمیم‌ها مثل رفلکس‌های شرطی در ناحیه‌ی درونی فعالیت می‌کنند اما ارادة شخص کاملاً در آن‌ها اثر دارد و می‌تواند جلوی آن‌ها را بگیرد، حتی کارکرد آن‌ها را معکوس کند. یعنی اراده دخالت بکند و این کنش و واکنش‌ها را کنترل کند، کم و زیاد کند، کمیت و کیفیت آن را تغییر بدهد و گاهی حتی با اراده متوقف کند. یعنی اراده تابع این قانون نورون‌ها و پیام‌های کدهای عصبی شیمیایی و جبری نیست، بلکه او این‌ها را هم می‌تواند اثر بگذارد و این‌ها را مدیریت و کنترل کند. این پس گرفتن حرف قبلی بود. گرسنه‌ای. تصور غذا می‌کنی، دهانت آب می‌افتد و دیگر اراده برای غذا خوردن به ‌طور قهری می‌آید. یک چیز بد و نامطلوبی را تصور می‌کنید که حتی به شما حالت تهوع به شما دست می‌دهد. این درست، اما در عین حال یک قدرت انسانی وجود دارد. هیچ توجیه مادی برای آن نداریم. یک امکانات مغزی در اختیارش است ولی مسلط است. آنی که به آن اراده‌ی انسانی می‌گوییم، آنی که اشراف روح بر جسم می‌گویید، می‌تواند آن امکانات مغزی را مدیریت کند. آن‌ها را کم و زیاد می‌کند. یعنی گرسنه‌ای، روزه می‌گیری، خودت را گرسنه نگه می‌داری. غذای خوب هم در اختیارت است ولی نمی‌خوری و گفتند اعمال خودکار و غیرارادی است و درونی است و تابع هورمون و غده است و جبر مادی است می‌بینیم نه، می‌تواند کنترل کند و جلویش را بگیرد. حتی تا مرگ چیزی نخورد تا بمیرد یا تنفس، دیگر از تنفس جبری‌تر و مادی‌تر چی؟ آدم‌هایی بودند و هستند و خواهند بود که با اراده می‌توانند تنفس نکنند، تغذیه نکنند. حتی چشمش باز باشد ولی نبیند. گوشش سالم باشد اما اراده کند که نشنود. نمی‌شنود. یعنی اراده و اعمال ارادی کاملاً می‌تواند در موارد خاصی بر کل سازمان داخلی خودکار بدن مسلط بشود ضمن این‌که عرض کردیم خودکار یعنی همان خداکار. خودی وجود ندارد. خودی که وابسته به خدا است. بدون خدا حتی وجود ندارد، چه رسد به اعمالی.

خودکار همان خداکار است. این بخش ارادی‌اش هم خداکار است. آن بخش که به اراده‌ی ما نیست هم خداکار است. در عین حال انسان‌هایی هستند که می‌توانند اراده کنند، خون در رگ کسی حرکت نکند، حتی در رگ خودش حرکت نکند. نفسش بند بیاید. شما همین اصلاً اولیاء و ائمه، انبیاء معجزات و کرامات این‌ها به‌ کنار. شما مرتاض‌هایی دارید، مدت‌های طولانی می‌تواند اصلاً بدون این‌که تنفس کند زندگی بکند. یک‌جا می‌نشیند از جایش تکان نمی‌خورد. نه دراز می‌کشد، نه دستشویی می‌رود، نه به آن صورت غذایی می‌خورد، هیچی. خب این یعنی چی؟ این اراده، متابولیسم خودکار بدن را هم می‌تواند کنترل بکند. این تسلط روح بر بدن است. حالا علاوه بر آن کارهای غیرعادی که می‌شود کرد. مقولاتی مثل طی‌الارض، مثل دیدن باطن طرف، دانستن گذشته‌ی شخصی یا جامعه‌ای بدون پرسش و تحقیق، پیشگویی کردن و پیشگویی آینده که به‌ غیر از پیش‌بینی است که حدس است، نه پیشگویی که دقیق اتفاق می‌افتد. این‌ها همه عبور از به‌اصطلاح سوراخ‌ها و روزنه‌های ماده و شکستن دیوار ماده است ضمن این‌که خود ماده عرض کردیم توجیه الهی و معنوی دارد.

یا وقتی که در حوزه‌ی روانشناسی مقوله‌ی عادت مطرح شده است، مثلاً یک ناخودآگاهی وسیعی در انسان وجود دارد که خیلی از فرمان‌هایی که از مغز می‌آید، آن‌جا دیگر خاصیت خودش را از دست می‌دهد. مثلاً ما الآن خیلی کارهای روزمره‌مان را داریم انجام می‌دهیم بدون این‌که در موردش اصلاً فکر کنیم و اراده کنیم و مدیریت جزء به ‌جزء کنیم. یعنی روح ما و فکر ما در آن دخالت نمی‌کند. اراده‌ای در کار نیست. همان موتور مغز. ماشین‌وار، مکانیکی روشن می‌شود و ما آن کار را مثلاً طبق عادت انجام می‌دهیم و حتی گاهی این‌قدر قضیه جالب است که اگر در آن کاری که داری به ‌طور عادت داری دقیق و منظم انجام می‌دهی و نه توجه داری نه اراده، یک لحظه به آن توجه کنی، شروع کنی به تفکر و اراده، و بخواهی آگاهانه آن کار را بکنی، اتفاقاً خراب می‌کنی. یعنی مثل حالت معمولی آن کار را درست انجام نمی‌دهی. همین‌قدر که یک‌کمی هوشت را متمرکز کنی، شما یک کاری که هر روز داری انجام می‌دهی مثلاً راننده‌ای دارد یک مسیر سختی، یک پیچ سختی را عادت کرده است و دارد هر هفته آن مسیر را می‌رود، دیگر احتیاجی ندارد دقت کند، با هشیارانه جزئیات تصمیم بگیرد، مطالعه کند، اراده کند. به طور خودکار این مغز و دست دارد مسیر را می‌رود. همان‌جا اگر یک لحظه یک کسی بگوید آقا دقت کن آن‌جا مثلاً خطرناک است، گردنه است، یک لحظه بخواهد به هوش بیاید با اراده و دقت کار را انجام بدهد، اتفاقاً بسا که خراب می‌کند، دستپاچه می‌شود و آن کار را خراب می‌کند. یک مثالی می‌زدند، می‌گفتند یک کسی پرسید هزارپا چطوری با این همه پا می‌تواند منظم راه برود و جلو برود؟ بعد این‌قدر ذهنش درگیر شد که دیگر خودش نمی‌توانست درست راه برود. تلوتلو می‌خورد.

خب حالا در حوزه‌ی محرکات ارادی و غیرارادی برای رفتار و افعال انسانی، می‌گوید می‌توانی چند تا کار را با هم انجام بدهی. کم‌کم هم عادت بکنی، به‌طور خودکار انجام بدهی و بدون هشیاری و بدون فرمانی از طرف وجدانت. حالا این‌ها به روح مثلاً می‌گویند وجدان. حالا این وجدان را هم باید توضیح بدهیم چیست. اگر ماده است، چرا دست‌کم بعضی از خواص ماده در آن نیست؟ اگر نیست، چه فرقی با بقیه‌ی مواد و بقیه اجسام و استخوان و گوشت و سلول‌ها دارد؟ این‌که بگوییم در عادت هم روح و اراده وجود ندارد، راهی ندارد و آن‌جا هم اغلب اعمال ما دارد از سر عادت و بدون اراده انجام می‌شود، خب این یک مغالطه است. عادت معنی‌اش این نیست که اراده وجود ندارد. وقتی شما به کاری عادت کردید، معنی‌اش این نیست که آن را اراده نکردید. نه، منتهی آن‌قدر این اراده و این فعل تکرار شده است که عادت در اثر تکرار یک فعل ارادی به‌وجود می‌آید نه این‌ که آن فعل را غیر ارادی بکند. بله، انجام یک فعلی که به ارادی که به آن عادت کردید یعنی تکرار کردید، کم‌کم در آن ماهر می‌شوی، آن کار آسان می‌شود، آن کار را سریع‌تر، راحت‌تر، آسان‌تر انجام می‌دهی. نه این‌که آن‌جا اراده و هشیاری وجود ندارد. دیگر نیازی شاید به آن مقدار هشیاری که بار اول آن کار را می‌کردید، ندارید چون دیگر ذهن عادت کرده است اتفاقاً عادت یک وجه هوشیارانه و هوشمندانه است نه ناهوشیارانه. یک هوشیاری است که نهادینه شده و جا افتاده است. حتی آن بخش غیرارادی هم که می‌گویید به‌طور ناهوشمند انجام می‌شود، نه آن هم ناهوشیارانه نیست. کاملاً هوشیارانه است. منتهی هوشیارانه بودن معنی‌اش این نیست که صددرصد تحت کنترل من باشد. در واقع هرچه در بدن اتفاق می‌افتد، چه آن بخشی که به ارادة ما صورت می‌گیرد، چه آن بخشی که به ارادة ما نیست، همه‌ این‌ها هوشیارانه است و پشت آن هوش است و همه‌ی این‌ها علت هستی‌بخش دارد و آن علتش نمی‌تواند خودش باشد یا نمی‌تواند مادی باشد. حالا اسم آن عادت را بگذارید یا اسمش را هرچیزی که می‌گذارید. این ‌که در اثر تمرین یک چیزی عادت می‌شود، بعد بگویید عادت می‌شود یعنی دیگر مثل ماشین بر اساس فرمان و رفلکس‌های ماشینی که همه با همدیگر ارتباط دارند به ‌طور خودکار پشت سر هم ناهوشیارانه انجام می‌دهند، ما هم همین‌طور هستیم! بسیاری از احساس‌ها و اراده‌ها و افعال ما ناآگاهانه است، هیچ توجهی به آن نداریم، ما اراده نمی‌کنیم، هوشیارانه نیست، عادت کردیم. عادت یعنی چی؟ اولاً عادت در انسان را با موتور و ماشین نباید مقایسه کنید. مفهوم عادت برای موتور معنی ندارد. عادت موتور یعنی چی؟ مگر موتور یک عمل اکتسابی است که هوشیارانه تحت مدیریت خودش دارد انجام می‌دهد؟ موتور خودش فعل بشر است و آثار فعل ارادی و عمل آگاهانه و عقلانی انسان است. بله، ما خیلی کارها می‌کنیم که از جزئیاتش خبر نداریم. من الآن دستم را می‌آورم بالا، می‌آورم پایین. اصلاً صدها و هزاران پدیده در این دست و بدن و جسم و روح و این‌ها اتفاق افتاد من اصلاً نمی‌دانم و خیلی از این‌ها در اختیار من نبود به‌جز همان اراده‌ی اول که این دستم را بیاورم بالا، بیاورم پایین. بقیه‌اش در کنترل من نیست. انجام می‌شود اما خودش انجام نمی‌شود.

این ‌که یک عده‌ای فکر کنند وقتی ما فهمیدیم که چگونه یک فعلی انجام می‌شود، همین کافی است برای این ‌که نتیجه بگیریم که چرا انجام شد. اصلاً دیگر نیازی به چرایی ندارد. این روشن شد که سخن بسیار نامعقولی است و پشت آن هیچ استدلال و برهانی هم نیست. وقتی که می‌گوییم خداوند علت حقیقی همه‌ی وجود و همه‌ی موجودات است و اراده‌ی او و خلق او، می‌خواهید این علل مادی و طبیعی که در علوم مختلف در فیزیک، شیمی، در پزشکی، در مهندسی، کار با اشیاء، جمادات، در علوم انسانی، علیت‌یابی در روابط انسانی این‌ها همه را می‌خواهید تعطیل کنید و بگویید در مورد این‌ها مطالعه نشود و به‌جای همه‌ این‌ها فقط بحث فلسفه و الهیات و کلام و عقاید بنشیند؟ اصلاً اگر معنای علت را و اقسام علت را که به نام علت نامیده می‌شود دوستان توجه بکنند، این سؤال برایشان مطرح نمی‌شود. همه‌ی این علوم به جای خودشان هستند و در طول و ادامه‌ی آن بحث اصلی عقلی یا به ‌قول شما فلسفی- کلامی و الهیاتی در باب علت حقیقی همه‌ چیز است. یعنی آن‌چه که به ‌نام علل اشیا و پدیده‌ها در علوم طبیعی و تجربی و علوم انسانی ما به دنبالش هستیم، همه‌ی این‌ها به‌این‌معنای عام، علت یا فاعل نام می‌گیرند. اما در واقع علت حقیقی هرچه که هست، هستی و وجود خودش را از او می‌گیرد آن است. علتی که همه‌ی موجودات هم وجودشان، ذات‌شان، هم حدوث و تولدشان، هم بقاء و تداوم‌شان، صفات‌شان، افعال‌شان، علم‌شان را از علت می‌گیرند چون هیچ‌کدام از این‌ها را، هیچ موجودی، از جمله ما آدم‌ها، از خودمان نداریم، خودمان به خودمان ندادیم چون نداشتیم که بدهیم. چون نبودیم که داشته باشیم. بعداً هم باز نخواهیم بود. وقتی که اصل وجود ما در این عالم نبوده و بعداً هم نخواهد بود، یک مدتی این وسط هست، معلوم می‌شود اصلش اصلاً برای خود ما نیست. اگر ذاتی و جزء ذات ما بود، از لوازم ذات ما بود، چرا ما یک وقتی نبودیم و یک وقت نخواهیم بود؟ چرا یک وقتی باشیم و یک وقتی نباشیم؟ باید همیشه باشیم. در مورد صفات هم همین‌طور است.

علت حقیقی؛ وقتی می‌گوییم علت، این است. علتی است که تمام هستی و وجود و همه صفات و قدرت و علم و همه‌ چیز یک موجود و وجودی از او باشد و هیچ استقلالی از علت ندارد. مستقل از او وجودی ندارد. مستقل از او قابل شناخت درست هم نیست.

این چیزهایی که ما در علوم و دریافت‌ها و محاورات بشری معمولی خودمان می‌گوییم الف علت ب است، این آن علت اصلی حقیقی نیست. این ساختمان را معمار و کارگر ساختند. آن‌ها علتش بودند. اگر آن‌ها علت ایجاد باشند، باید تا وقتی آن‌ها هستند، ائتلاف این‌ها هست، این ساختمان باشد. نباشند، این ساختمان هم دیگر نباید باشد. در حالی که آن‌ها همه می‌روند، می‌میرند، پخش‌وپلا می‌شوند و این ساختمان هست. پس علت حقیقی این ساختمان آن‌ها نیستند چون معلول هر وقت باشد، علتش باید باشد. معلول بدون علت وجود ندارد، نمی‌تواند بماند. چه آن معلول ذات باشد، چه صفات باشد، چه فعل باشد. تا معلول هست، معلوم می‌شود علت هست. اگر آن‌هایی که ما می‌گوییم علت، آن‌ها نیستند، معلوم می‌شود آن‌ها علت این نیستند. آن‌ها شرایط وجود معلول هستند نه علت آن. آن‌ها زمینه هستند، بستر هستند، مجرا هستند. پدر و مادر اگر علت وجودی فرزند باشند، باید تا وقتی که پدر و مادر هستند، فرزند باشد. اگر پدر و مادر نباشند، دیگر فرزند نباید باشد. همین‌طور نمی‌شود فرزند نباشد ولی پدر و مادر که علت است باشد چون اگر علت باشد، معلولش باید باشد.

آنچه که این علت‌های مادی که می‌گوییم چه چیزی علت چه چیزی است در طبیعت، در جامعه، در تاریخ، علت مادی، علت صوری، صورتش است، شرایط، بستر یا زمینه‌ی اعدادی است و لذا آن بدون این هست، این هم بدون آن قابل تصور است و هست در حالی که علت و معلول حقیقی محال است که یکی از این دو تا باشد و آن دیگری نباشد. این امکان ندارد. علت و معلول قابل جدایی نیستند.

مثال زدند به ‌این ‌که وقتی شما جلوی آینه می‌ایستید، وجود شما، حضور شما جلوی آینه، علت وجود تصویر شما در آینه است. محال است که شما جلوی آینه باشید، آن آینه هم آینه باشد، تصویر شما آن‌جا نباشد و محال است که آن تصویر آن‌جا باشد و تو خودت نباشی. تصویر هم‌زمان.

مثلاً شما راجع به حالات خودت، اراده‌ی خودت و و افعالی که انجام بدهید، چه نسبتی دارید؟ تا وقتی تو هستی و اراده می‌کنی، اراده‌ی تو هست. تا نفس من هست و یک عملی را انجام می‌دهد، آن عمل دارد انجام می‌شود. اما به‌محض این‌که این نفس نباشد، آن اراده دیگر نیست. آن عمل نیست. فاعل بودن انسان برای افعال خودش را، تصورات من تا وقتی هستند که من هستم. وقتی من تصور نکنم، دیگر تصوراتی وجود ندارد. اراده‌ی من معلول من است تا وقتی من هستم، اراده هست. وقتی من نباشم، دیگر اراده‌ی من که نمی‌تواند مستقل از من باشد. این یک مقداری رابطه علت حقیقی با معلول را روشن می‌کند و فرق دارد با این‌که ما توی شیمی، فیزیک، در علوم انسانی، در این‌ها می‌گوییم چه چیزی علت چه چیزی است.

حالا شما همین اراده انسان با اراده خودش را با تصورات خودت را، ارتقاء بده. نقص و محدودیت‌هایی که ما و تصورات و اراده‌های ما دارد چون ممکن‌الوجود هستیم محدود هستیم محدود به زمان، مکان و... این محدودیت‌ها و قیدهایش را حذف کنید یک مقدری می‌فهمیم آن وقت فاعلیت واجب‌الوجود تقریباً از چه سنخی است؟ گرچه خیلی کامل‌تر و بالاتر از این رابطه فاعلی من با تصورات خودم است ولی در عین حال یک کمی به مسئله نزدیک‌تر شدیم و هیچ نظیر و شبیهی در آنچه که ما داریم می‌گوییم چه چیزی علت چه چیزی است، بین فاعل‌ها ندارد برای این که ما معمولاً وقتی فاعل یک فعلی هستیم اولاً به یک چیزی نیاز داریم. یک چیزی کم داریم و یک فعلی را انجام می‌دهیم. در مورد خداوند این قابل تصور و تصدیق نیست. یعنی نمی‌شود بگوییم فعل خدا به یک نیازی در خداوند مسبوق است یعنی یک نقصی در اوست، یک چیزی می‌خواهد که ندارد و لذا یک فعلی را انجام داده است که آن را داشته باشد. این نقص هم در خداوند نیست، در ما هست. این محدودیت در ما هست، در او نیست. هیچ نیازی او به هیچ معلول و مخلوقی ندارد و او را خلق می‌کند.

فرق دوم در این‌جا این است که آنچه که ما عملی را انجام می‌دهیم، ساختمانی که من می‌سازم، کتابی که من می‌نویسم، من علت هستی‌بخش او نیستم که حتی وقتی علت باشد، معلول باشد. این کتاب را من می‌نویسم و می‌میرم. من رفتم و این کتاب هست. اگر من علت حقیقی این کتاب هستم، باید تا من زنده‌ام این کتاب باشد. وقتی من نیستم، دیگر این کتاب نباید باشد. این اثر، این ساختمان، هرچه که آثار فعل و افعال انسانی است.

علت حقیقی همه موجودات و وجود که اصل وجود و هستی را به آن‌ها داده است، تمام آن امتیازات، تمام آن کمالاتی که در همه‌ی موجودات هست، همه‌اش باید به‌شکل کامل‌تری در آن علت بوده باشد. چون این معلول هم وجودش هم همه‌ی صفات و کمالاتش را همه‌اش را از آن علت گرفته است. چطور می‌شود خود آن علت این کمالات را نداشته باشد و به این داده باشد؟ چطور می‌شود علت موجود نباشد ولی به معلولش وجود بدهد؟ صفات هم همین‌طور است. هرجا علم می‌بینید، هرجا حیات می‌بینید، هرجا قدرت می‌بینید، چون این‌ها نبودند، هستند، نخواهند بود. از خودشان ندارند این‌ها را چون اگر داشته باشند باید همیشه داشته باشند و باید بگویید چه چیزی از کجا آوردی؟ اصلاً ماده چطور می‌تواند خودش منشأ کمالات معنوی باشد؟ ماده‌ای که می‌میرد و می‌پوسد و تبدیل می‌شود. اگر صفتی در معلول هست، علم، قدرت، حیات، حتماً در علت او بوده است که در معلول هست. چون هم وجودش هم صفاتش را از علت گرفته است. بدون علت اصلاً وجود و هستی ندارد، چه رسد به صفات آن.

پس بنابراین هم اصل هستی، هم تمام آن صفات و تمام آن کمالات باید در علت باشد. او به معلول داده باشد. منتهی هر موجودی، هر معلولی به اندازه ظرفیت خودش از آن کمالات در علت بهره برده است و سهم گرفته است. یعنی اگر حیات هست این‌جا و این حیات علت دارد، خودبه‌خود ذاتی نمی‌جوشد، بنابراین آن حقیقت که علت این حیات است، خودش حتماً حی بوده و باید حی باشد و به همه ما و هرکدام از ما به ‌اندازه‌ی ظرفیت ما یک سهمی از حیات داده است.

اما شما در مورد آن‌چه که اعداد و معد هستند، علت‌های مادی که ما معمولاً در علوم از آن بحث می‌کنیم، در علوم انسانی و علوم طبیعی از آن‌ها بحث می‌کنیم، آن‌ها لازم نیست یک چنین چیزی باشند. آن‌ها چون فقط زمینه‌ی تغییر و تحول معلول‌ها را فراهم می‌کنند، آن‌ها لازم نیست همه‌ آن کمالات را داشته باشند. فرض کنید پدر و مادر علت مادی می‌شوند. مجرای وجود فرزند می‌شوند نه این‌که خودشان خالق فرزند باشند و علت او باشند. بنابراین ممکن است یک امتیازات، یک کمالاتی در آن فرزند باشد در حالی که در پدر و مادرش نبوده است. یک فضیلتی در او باشد که در آن‌ها نیست. اگر آن‌ها علت حقیقی بودند، آن فضیلت هم باید از آن‌ها به این می‌رسید. پس آن‌ها هم باید حتماً می‌داشتند. در حالی که بسا که ندارند.

وقتی می‌گویید خاک و آفتاب و آب و این‌ها علت پرورش این بذر و تبدیل شدنش به گیاه و درخت هستند، معنی‌اش این است که تمام صفاتی که در آن درخت هست، همه‌ی این‌ها باید در خاک باشد؟ نه. آن میوه صفاتی پیدا می‌کند که آن صفات هیچ‌کدام در خاک نیست، در آب نیست، در هوا نیست. پس معلوم می‌شود علت حقیقی این گیاه این‌ها نیستند و الا اگر این بودند، هرچه توی این است، آن‌جا هم باید باشد.

حالا البته این‌جا باید یک تقسیم و یک تفکیکی بین صفات کمالی و محدودیت‌ها کرد. یعنی وقتی می‌گوییم که خالق همه‌ی کمالات مخلوقات را باید داشته باشد در سطح بسیار عالی‌تر. حالا بعداً استدلال دیگری می‌شود که چرا او باید مطلق باشد نه نسبی و محدود. البته یک اشاره‌ای هم قبلاً شد. فرض کنید که موجودات عالم ماده همه جسم هستند مثلاً. جسم دارند. آیا باید بگوییم خداوند هم که علت این‌هاست، پس آن هم باید جسم باشد؟ جسمیت و جسمانیت باید در آن باشد چون ما جسم داریم؟ این جسم داشتن یک محدودیت است. مادی بودن محدود بودن در زمان و مکان و احکام ماده، این یک نقص است. این کمال نیست. این محدودیت در وجود است.

آثار و صفات وجودی در عالم ماده کمترین آثار و صفات است. هی از آن کم می‌شود. نگفتیم خداوند، نمی‌گوییم علت واجد همه‌ی نقائص معلولات خودش است. می‌گوییم واجد کمالات در آن هست.

جسمانی بودن ما فقط نشان می‌دهد که آنچه که از علت به ما رسیده، در سطح خیلی محدود و ناقصی در ماست و آن‌ که کمالش بی‌نهایت است، یعنی بی‌نقصی او بی‌نهایت است. یعنی هیچ نقصی در آن نیست. از جمله نقص مادی و جسمانی بودن. چون مادی و جسمانی بودن با واجب‌الوجود بودن قابل جمع نبود. خداوند تجزیه‌ناپذیر باید باشد و الا واجب‌الوجود نیست. بسیط باید باشد نه مرکب؛ و در عین حال همه‌ی کمالات موجود در هستی، همه‌ی کمالات وجودی را باید داشته باشد. چرا باید داشته باشد؟ چرا نمی‌تواند فاقد این کمالات باشد؟ برای این‌ که تمام این کمالات توی این عالم امکان وجود دارند، کمالاتی که این‌جا وجود دارند و از خود این ممکنات نیستند و نمی‌توانند باشند و این‌ها چرا هستند؟ از کجا آمده‌اند؟ یک منبع و منشأیی است که وجود و این صفات کمالی از آن‌جا می‌آید چون این‌ها که واجب‌الوجود نیستند. خودبخود نیامده، ذاتی نیست. همه‌ی این‌ها یک علتی است.

خب، علتی که هستی را داده به موجودات، آن‌ها را از نیستی به هستی می‌آورد، خلق می‌کند، می‌آفریند، یعنی صفاتی و حقایقی در آن علت هست که در معلول‌ها متجلی می‌شود و به آن‌ها داده می‌شود.

البته باز این‌جا توضیح دادند "دادن" که از نوع دادن‌های آدمیزاد یا موجودات این‌جا نیست که مثلاً شما وقتی که از حساب‌تان یک چیزی برمی‌داری، می‌دهی به یک کسی که فاقد پول است، تو واجد پول هستی، پول را به او می‌دهی، خب به او اضافه شد اما به همان میزان پول از تو کم شد. آیا داد و دهش خداوند در آفرینش و افاضه وجود و صفات، آیا از همین نوع است؟ یعنی خداوند وقتی می‌آفریند و ما از نیستی به هستی در می‌آییم، آیا از خداوند چیزی کم می‌شود؟ یا نه؟ این یک سؤال! چطور کم می‌شود؟ وقتی معلم دارد به شما یک چیزی را تعلیم می‌دهد، دارد یک علمی به شما اضافه می‌شود بدون این‌که علم از معلم کم بشود. این در افعال انسانی خود ما هم نمونه دارد. آن مال است که هرچه به دیگری می‌دهی، از خودت کم می‌شود. اما علم؛ مثلاً یک کسی دارد به شما چیزی را یا یک آگاهی را دارد به شما منتقل می‌کند. آیا او آن آگاهی که دارد به شما می‌دهد همان میزان از خودش دارد کم می‌شود؟ این یک نکته.

یک نکته و سؤال دیگر این است که آنچه که ما در عالم طبیعت و عالم انسانی، در علوم تجربی، طبیعی، در علوم انسانی از آن به فاعل، به عامل، به علت، فاعل‌های طبیعی تعبیر می‌کنیم، این‌ها در واقع به یک نیستی هستی نمی‌بخشند به چیزی که نیست، هستی نمی‌دهند، نیست را هست نمی‌کنند. آن فاعل‌های طبیعی کارشان تغییر دادن عوامل موجود است. یعنی دارند از زمینه‌ی دگرگونی‌ها در معلولی که موجود بوده است، این‌ها ایجادش نمی‌کند. دارد می‌گوید چگونه این حالت به آن حالت تغییر پیدا می‌کند. این ماده تبدیل می‌شود به آن ماده یا به انرژی یا چه یا این جامعه به آن جامعه چگونه تبدیل می‌شود. نه این‌که آن فاعل طبیعی و علتی که آن‌جا بحث می‌شود این نیست که اصلاً این‌ها نبوده است، هیچ ‌چیزی نیست و او به وجود آورده است. آن‌جا از ایجاد بحث نمی‌شود.

در علوم طبیعی و علوم انسانی، از تغییر و تحول و تبدیل انسان به انسانی، جامعه‌ای به جامعه‌ای و روابط و مناسباتشان و هم‌چنین تبدیل اشیا و ماده‌ای به ماده و شیء دیگری یا مثلاً به انرژی، راجع به این‌ها دارد بحث می‌شود. صحبت تغییر است. صحبت این است که یک نیرو و انرژی باید صرف بکنی، یک ماده‌ی موجودی را مثلاً به یک ماده‌ی دیگری تبدیل می‌کنی. این موضوع مطالعه در فیزیک و شیمی و این‌هاست.

اما در مورد خدای متعال، خلق و آن فاعل، فاعل به معنای حقیقی، نه فاعل طبیعی، علت هستی‌بخش؛ اولاً در مورد خداوند هیچ ضرورتی ندارد که یک نیرو و انرژی صرف بشود. وقتی بگذارد، انرژی بگذارد، فکر کند، بیندیشد. این‌ها در مورد خداوند معنا ندارد و چیزی از او کم نمی‌شود چون واجب‌الوجود، قابل کاهش نیست. چون اگر باشد، معنی‌اش این است که تجزیه‌پذیر است و اگر تجزیه‌پذیر باشد، مرکب باشد، دیگر واجب‌الوجود نمی‌تواند باشد. چون وجودش محتاج به اجزائش هست. همین‌طور نمی‌تواند تغییرپذیر باشد. اساساً امکان هیچ نوع تحول، تغییر، تکامل، انحطاط در خداوند معنا ندارد چون تغییرپذیری باز با وجود ذاتی و واجب‌الوجود بودن قابل جمع نیست، با بی‌نیازی قابل جمع نیست.

پس چطور حادثه‌ای در تاریخ اتفاق افتاده است، به ‌دست شخص خاص یا یک جامعه‌ی خاص، یک فعل خاصی بوده است. قبلاً نبوده است. این ایجادش کرده است. عرض کردیم علت حقیقی نیست. مجرای تحقق آن رابطه‌ی علّی است و الا در این عالم هیچ حادثه‌ای مستقل از علّت حقیقی و علت هستی‌بخش اساساً قابل نه تصور، نه تصدیق است، نه قابل تحقق و نه قابل تحقیق است. این‌ها علت اعدادی هستند.

و لذا دوباره عرض می‌کنم علت اعدادی یعنی زمینه‌ها، شرایط، آن مجرای آن عمل، یک حادثه، یک فعل، یک پدیده، لازم نیست باقی باشد تا معلولش هم باقی باشد. اشخاصی که آمده‌اند یک کارهایی کرده‌اند، خودشان رفته‌اند، آثار کارشان باقی است. آن‌ها علت حقیقی این نبودند. علت مادی است.

فهم این مسئله در عین حال که خیلی آسان است، پیچیده است و به آن بحث توحید افعالی و توحید صفاتی و توحید ذاتی مربوط می‌شود. البته امکان غلط‌اندازی و غلط فهمی هم در آن وجود دارد ولی این در جواب کسانی است که فکر می‌کنند خداوند بله خالق هستی هست، خالق انسان هست اما در همان مقام ایجاد. بعد دیگر کاری ندارد. این عالم را رها کرده به حال خودش و دیگر بعد از او که این انسان آفریده شده و جهان خلق شده است، دیگر نیازی به علت ندارد و همین‌طوری دارد ادامه می‌دهد! یعنی خدا همان آغاز خلقت به مفهوم خالقیت آن‌جا لازم بوده باشد چون مخلوق بدون خالق و معلول بدون علت نمی‌شد به وجود آید. اما وقتی که دیگر خلق شد، ایجاد شد، دیگر رها کرده. لازم نیست دیگر...

خب این حرف هم در خارج از جهان اسلام گفتند، هم در درون جهان اسلام. یعنی ما متکلمینی داریم بین مذاهب اسلامی که عالم برای ایجاد شدن، در ابتدا برای خلق شدن به خداوند نیاز داشت. خالق لازم داشت اما دیگر برای بقای بعدش که همین‌طوری یک موتوری روشن شده تا آخر بماند، دیگر احتیاجی به خداوند ندارد که با آیاتی از قرآن و با بعضی براهین عقلی قابل جمع نیست؛ و از آن طرف در غرب و این‌ها هم این یک دیدگاه الهیات مسیحی است و اصل این‌که این هستی نمی‌تواند بدون خداوند به وجود آمده باشد، این را قبول دارند اما این‌که همه جا دیگر الآن خدا حی و حاضر و همه چیز در کنترل خداست و این بقایش هم لحظه به لحظه احتیاج به علت داشته باشد، این را نمی‌فهمند و نمی‌پذیرند.

اصلاً دئیست دئیست‌ها همین است که یک خدای خالق را می‌پذیریم که یک بالاخره این‌ها نمی‌شود بدون خالق و ناظم باشد. یک حساب‌کتابی دارد اما این‌که خداوند هم‌چنان دائم در کار تدبیر جهان و انسان باشد این را نپذیرفتند. گفتند جهان مثل یک ساعتی است که خدا آن اول این ساعت را ساخت و برای همیشه کوکش کرد. دیگر این ساعت خودکار کار می‌کند، احتیاج به خدا ندارد! خب این حرف هم یک دیدگاه غالبی است که عمده‌ی خداباوری‌های لاییک غربی، سکولاریسم بر همین مبناست. از همین سکولاریسم در فلسفه و الهیات و خداشناسی شروع می‌شود. این قطع ارتباط خدا و خلق، و بعد می‌آید توی حوزه‌ی سیاست و اقتصاد و جامعه و تعلیم و تربیت و این‌ها خودش را کم‌کم نشان می‌دهد.

این دیدگاه چه در درون جهان اسلام، چه بیرون از جهان اسلام، در غرب و شرق وجود دارد و همه‌اش هم به همین علتی که عرض کردیم غلط است چون علت هستی‌بخش تا هست، معلولش هست. وقتی نباشد، دیگر معلولش نیست و این‌طوری نیست که هستی یک چیزی باشد که یک لحظه، یک آن داده شده باشد، بعداً دیگر هستی برای خودش باشد. اگر ممکن‌الوجود است، تا ابد از ازل تا ابد ممکن‌الوجود است و همه جا نیاز دارد که این وجود از جای دیگری، از منبع وجود بیاید. اگر یک لحظه افاضه‌ی وجود و هستی نشود، هیچ چیزی این‌جا باقی نمی‌ماند. یعنی ما در واقع هر لحظه داریم خلق می‌شویم. هر لحظه نیازمند به خداوند و نیازمند به علت هستی‌بخش هستیم و از هر جهت هم، هم به لحاظ ذات، هم به لحاظ صفات، هم به لحاظ اعمال و افعالی که انجام می‌دهیم، دائم ما به خداوند تکیه داده‌ایم.

خب، پس تا این‌جا، جواب آن سؤال دوستمان که گفتند توی مباحث کلامی و اعتقادی ما چه‌جوری بحث کردند عرض کردیم به این شکل تصویر شده و خیلی هم واضح است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha